اما ماجرای تو از یه جنس دیگه ای بود .
ماجرای تو با همه ی ماجراها فرق داره و داشته .
کاشکی همش اینجا بودی............................
که تو ، یا دیگری نبوده است .
و هرگز نخواهد رسید آن زمان که
نباشم...
عبور میکنی از قالبهای کودکی ، جوانی ، کهنسالی .
انسان را چه هراس .
از نیست
پیدایش نمی جوشد .
از هست
پیدایش نمی ایستد .
آن که سرچشمه ی هستی است
نابودی نمی پذیرد ...
وقتی بخوای به راه دور بری ، تو رو به راه دور میبرن ...
و اگه نخوای بری همون جا کنارت می مونند...
و رفاقت کفشها تحسین بر انگیز ؛
از اولش با هم خریده میشن ـ با هم میرن ، با هم میان ـ با هم کهنه میشن ، پیر میشن ـ با هم واکس میخورند ، نو میشن ـ آخرشم با هم دور انداخته میشن . باهمند ، باهم ...
رفاقتو باید از کفشها یاد بگیریم ...
-------------------
فکر کردی تاحالا که چرا اینهمه فرق میکنه تنهایی با تنهایی ؟
چرا تنهایی توی اتاقت فرق میکنه با تنهایی توی چاه ؟ با تنهایی ته گور ؟
چرا تنهایی ازل اینقدر فرق میکنه با تنهایی ابد ؟؟؟
-------------------
خیلی چیزا هست که مهم نیست . باید چشمتو ببندی و بگذری از کنارشون ...
فقط یه زخم عمیق میزنند به قلبت ، و باز باید چشمتو ببندی و بگذری از کنارشون ...
-------------------
آدم ها رو نمیشه دیگه تشخیص داد یا به سختی . مخصوصآ این روزا که همه یکی شدن ، یه جور شدن...
-------------------
Just as no one can tell
you how to feel
about a beautiful sunset
no one can tell you how to live your life
,,, you are the artist ,,,
and must shape your experiences
with your own hand